دانش اصول فقه شیعه بهعنوان منطق استنباط، اگرچه در بستر فقه فردی به بلوغ و انسجام بالایی دست یافته است، اما با گسترش دامنه فقه به «نظامات اجتماعی»، کاستیهای ساختاری و نواقص محتوایی آن نمایان شده است. مسئله محوری این پژوهش آن است که آیا ظرفیتهای کنونی اصول فقه توان پاسخگویی به مقتضیات پیچیده فقه نظامساز و تمدنی را دارد؟ فرضیه تحقیق بر این مبنا استوار است که مواجهه با نظامات اجتماعی، بهمثابه یک «آزمون تابآوری»، خلأهای پنهان این دانش را آشکار کرده است. این پژوهش با روش توصیفی–تحلیلی و رویکرد انتقادی نشان میدهد که اصول فقه موجود، به دلیل تمرکز بر گزارههای خرد، غفلت از عقل اجتماعی و فقدان منطق استنباط اهداف، در حل مسائل کلان دچار بحران روششناختی است. یافتهها حاکی از آن است که برونرفت از این وضعیت، نه با «تورم مسائل» و افزودن فصول جدید، بلکه با «تغییر پارادایم روشی» ممکن است. پژوهش حاضر الگویی را پیشنهاد میکند که در آن اصول فقه از وضعیت خطی به ساختاری شبکهای و چندلایه ارتقا یافته و ضمن تلفیق فقه، کلام و اخلاق، بستر ضروری برای پویایی فقه شیعه در مسیر تمدن نوین اسلامی را فراهم میآورد.